السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

47

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

همانطور كه تو پيام الهى را شنيدى ما هم بشنويم موسى ( ع ) نيز 70 نفر از مردان را از ميان قوم خويش كه بالغ بر هفتصد هزار نفر بودند براى ميقات با پروردگار خويش برگزيد و با آنها بسوى طور سينا حركت كرد و آنها را در دامنهء كوه جاى داد و خود بسوى ارتفاعات طور حركت نمود . و از خداوند درخواست كرد كه تا با قوم او سخن گويد ، خداوند نيز دعاى وى را استجابت فرموده و آنها كلام پروردگار را به گوش شنيدند و اين سخن به صورت ايجاد صوت در ميان يك درخت و در همهء جوانب منعكس مىشد ولى با اينحال آن قوم گفتند « لن نؤمن لك » ما به تو ايمان نمىآوريم « حتى نرى اللّه جهرة » تا خداوند را به وضوح ببينيم ، بر اثر اين سركشى و غرور خداوند صاعقه‌اى را بر آنها فرو فرستاد و تمام آن گروه به هلاكت رسيدند ، موسى بعد از اين اتفاق از بارى تعالى سؤال نمود كه در مراجعت به سوى بنى اسرائيل به آنها چگونه پاسخ بگويد چرا كه مدعى خواهند گشت كه من در بيان گفته‌هايم با آنها صادق نبوده‌ام ، خداوند نيز آن گروه را بار ديگر زنده كرد و با موسى رهسپار ساخت ، آن عده كه تولدى دوباره يافته بودند از موسى خواستند تا خداوند به صورت طبيعى بر آنها تجلى نمايد و آنها نيز به دو ايمان آورند . موسى در پاسخ آنها گفت : خداوند به ديده مشاهده نگردد و نمىتوان او را در غالب كيفيت و وصف درآورد . بلكه شناخت او از راه علائم و نشانه‌ها ممكن است . موسى در پى گمراهيهاى مكرر قوم خويش و نحوهء اصلاح انديشه آنها از ذات الهى استمداد طلبيد ، خداوند تعالى نيز بسوى او وحى فرستاد كه آنچه مردم از ناحيه تو سؤال مىكنند مستقيما عرضه دار و مطمئن باش كه مورد مواخذه واقع نخواهى شد و بدين جهت بود كه موسى گفت : يا رب ارنى انظر إليك قال لن ترانى و لكن انظر الى الجبل فان استقر مكانه » خداوندا خود را بر من نمايان ساز ، خداوند فرمود : تو هرگز مرا نخواهى ديد ولى بسوى اين كوه بنگر كه اگر در مكانش استوار ايستاده در هنگام تجلى من متلاشى خواهد شد . « فسوف ترانى فلما تجلى ربه للجبل » پس آندم كه خداوند با نشانه‌هاى خويش بر آن كوه تجلى كرد « جعله دكّا و خرّ موسى صعقا فلما افاق قال سبحانك تبت إليك » آن كوه پاره پاره گشت و موسى فريادى بركشيد و بيهوش به روى زمين درافتاد و بعد از به هوش آمدن چنين گفت : خداوندا تو منزه و پاكى و من از جهالت قومم بسوى تو و